فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

734

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

زندانى كرد ، - فِى الأَمْر : در آن كار تأَمُّل كرد ، - الى فُلانٍ فِى الأَمرِ : در آن كار بر او پيش قدم شد ، - تَكْلِئَةً : به جائى آمد كه در آن از وزش باد در امان باشد ، - فِى الطَّعَامِ وَغَيره : خواربار و جز آن را پيش خريد و پيش فروش كرد ، - تَكْلِيئاً : بيعانه گرفت . الكَلَاء - ج أَكْلَاء [ كلأ ] : گياه خشك و يا تر و تازه . الكَلِئ [ كلأ ] : « مكانٌ كَلىءٌ » : جائى كه پر از گياه و سبزه باشد . الكَلِئَة - [ كلأ ] : « أرضٌ كَلِئَةٌ » : جائى كه پُر از گياه و سبزه باشد . كَلَبَ - - كَلْياً الفرسَ : اسب را مهميز زد ، - المزادةَ : توشه دان را سوراخ كرد و از آن دوالى در گذراند ، - - كَلْباً الرَّجُلُ : آن مرد صداى سگ در آورد تا ساير سگها بشنوند و صدا در آورند ، - الْكَلْبُ : آن سگ هار شد و به خوردن گوشت آدمى معتاد شد . كَلِبَ - - كَلَباً : تشنه شد ، - الكَلْبُ : سگ هار شد و به خوردن گوشت آدمى معتاد شد ، به بيمارى هارى مبتلا شد ، - الرَّجُلُ : سگ هار او را گزيد ، در اثر گزيدن سگ به بيمارى هارى دچار شد ، خشمگين و بىعقل شد ، غذاى بسيار خورد ولى سير نشد ، - عَلَى الأَمرِ : در آن امر حرص ورزيد ، - فِى كَذَا : به چيزى طمع كرد ، - عَلَى الرَّجل : بر آن مرد اصرار كرد ، - القِدُّ علَى الأَسير : تسمه كه با آن اسير را بسته بودند خشك شد و بر او فشار آورد ، - الشَّجَرُ : برگ درخت در اثر كم آبى خشك و خشن شد و به جامهء كسى كه از كنار بر آن گذشت گيركرد ، - الشِّتاءُ اوِ الزَّمانُ : زمستان يا روزگار سخت شد . كُلِبَ - كَلَاباً الرجُلُ : خرد آن مرد به علت بيمارى هارى كه از سگ گرفته بود از دست رفت . كَلَّبَ - تَكْلِيباً [ كلب ] الكلبَ : به آن سگ شكار كردن ياد داد . الكَلْب - ( ح ) : سگ ، - ج كِلَاب و اكْلُب و جج أَكَالِب و كِلَابات ، ميلهء آهنى سنگ زيرين آسياب ، پاره آهن كج به شكل چنگك كه مسافر در طرف پالان ستور قرار مىدهد و بر آن توشه مىآويزد ، ميخ دسته ى شمشير ، چوبى كه با آن ديوار را نگهدارى كنند ، هر چه كه با آن چيزى را ببندند ، دامنهء تپه ، آغاز افزايش آب در دره ، - مِنَ الْفَرَسِ : خطى كه در وسط پشت اسب مىباشد ؛ « اسْتَوى على كَلْب فَرَسِه » : بر خط پشت اسب خود نشست ، ( فك ) : نام ستاره اى است در آسمان ؛ « كَلْبُ الجَبَّار و الكَلب الأَكْبَر و الكَلْب الأَصغر وَكَلْبُ الراعي الخ . . . » همه اينها نام ستاره‌هاى معينى مىباشند ؛ « كَلْبُ المَاء او كَلْبُ الْبَحْرِ » : سگ آبى يا دريايى ؛ « كَفُّ الكَلْب » ( ن ) : نام گياهى است به شكل پنجه سگ ؛ « لسانُ الكَلْب » ( ن ) : نام گياه سگ زبان است ؛ « كلابٌ مُكَلَّبَةُ » : سگهاى شكارى ؛ « الكِلَابُ البَريدِيّة » : سگهاى پستى كه به هنگام جنگ كار مأمور پست و نامه رسانى را انجام مىدهند . الكَلَب - مص ، - ( طب ) : گونه اى بيمارى مانند ديوانگى است كه در سگها پديد مىآيد و با گاز گرفتن سگ به انسانها سرايت مىكند ، تشنگى شديد ، آغاز زمستان . الكَلِب - آنكه مبتلا به بيمارى كَلَب ( هارى ) باشد : « عامٌ كَلِبٌ » : سالى سخت و خشك و بى حاصل ؛ « دَهْرُ كَلِبٌ » : زمانه اى پر رنج و مشقت براى مردمش ؛ « سائلٌ كَلِبٌ » : آنكه بسيار سئوال و تقاضا كند ؛ « هو كَلِبٌ على كَذَا » : او حريص و آزمند به چيزى است . الكُلْبَة - سختى و تنگى و قحطى ، سختى سرما ، كلبهء مىفروش ، موى كه در دو طرف بينى سگ رويد ، - ( ح ) گربه . الكَلْبَة - ( ح ) : سگ ماده ، خار بدون شاخه . الكَلِبَة - سگ ماده ، درخت پر از خار ؛ « أَرْضٌ كَلِبَةٌ وَارْضٌ كَلِبَةٌ الشَّجَر » : زمين خشن و خشك كه در آنجا بهارى نباشد . الكَلْبتانِ : انبر آهنگر كه با آن آهن گداخته را مىگيرند ، ابزار كشيدن دندان و نام ديگر آن ( الكَلَّابَة ) است . الكُلَّة - [ كلّ ] : مؤنث ( الْكُلّ ) است ؛ « كُلَّةُ امرأَةٍ » همچنان كه گويند « كُلُّ امرئٍ » ، دير كردن يا دير آمدن ، ابزارى آهنين يا مانند آن كه به صورت دايره است و از دهانهء آن توپ پرتاب مىشود ، گِرده اى به اندازهء فندق كه از شيشه سازند و كودكان با آن بازى كنند ، تيله . الكَلَّة - [ كلّ ] : اسم مرّة از ( كَلَّ ) است ، تيغ كُند كه بُرنده نباشد . الكِلَّة - ج كِلَل و كِلَّات [ كلّ ] : پوشش نازك ، پشه بند كه نام ديگر آن ( نامُوسيَّة ) است ، علامتى سرخ كه در بالاى هودج نصب كنند . كِلْتا - [ كلو ] : اسمى است كه لفظ آن مفرد و معناى آن مثنى است و براى تأكيد از آن استفاده مىشود . اين كلمه همواره چه از نظر لفظ و يا معنى معرفه بوده و دلالت بر مثنى دارد و مضاعف مىشود و چنانچه به اسم ظاهر اضافه شود الف آن به حال خود مىماند و اعراب آن تقديرى مىشود مانند « رأيْتُ كِلْتا المَرْأَتيْن » و اگر بر ضمير اضافه شود اعراب مثنى خواهد داشت مانند « رأيْتُ الْمَرْأَتين كِلْتَيْهما » ، و اگر ضمير بر آن اعاده شود مراعات لفظ در مفرد بودن جايز است مانند « كِلْتَا الجنَّتين آتَتْ اكُلَها » و « فُلانة و فُلانة كِلتَاهُما قَائِمةٌ » و اين افصح است و نيز مراعات معنى جايز است مانند : « كِلْتَاهُما قَامَتا » ؛ « فُلانَةُ و فُلانَةُ كلتاهُما قَائِمَتَان » و اين قول ضعيف است و نيز در عبارت « كِلْتَاهُما مُحِبَّةٌ لِصَاحِبَتِهَا » رعايت لفظ مىشود زيرا معناى آن چنين است ( كُلُّ منهما ) يعنى هر يك از آن دو نفر . كَلْثَمَ - كَلْثَمَةً [ كلثم ] لَحْمُ الوجه : گوشت لُپ چهره بگونهء خوشروئى جمع شد . الكُلْثُوم - آنكه صورت و چهره اش گوشتالود باشد ، ابريشمى كه بر سر پرچم